به نام خدا

 

من مادر دو فرزند هستم

نوشته م. طباطبایی

 

     من مادر دو پسر هستم. 9 ساله و 10 ساله. باهوش و شیطون. با کلی خواسته های کوچک و بزرگ. من هم مثل همه پدر و مادرها دوست داشتم به جای مدام نه گفتن در مقابل خواسته های اونها بیشتر بله بگویم .... اما نمی شد.

     چند سالی بود که هر چی بیشتر تلاش می کردم توقعات آنها نسبت به سنشون رشد می کرد و تلاشهای شبانه روزی من کفاف برآوردن خواسته های آنها را نمی داد. یه وقتایی اگه فرصتی گیر می اومد با خودم فکر می کردم و سعی می کردم بفهمم مشکلم چیه؟ چی می خوام ؟ چی کار باید بکنم؟خوب اونچه که مسلم بود، هر چی بیشتر کار می کردم پول بیشتری در می آوردم. اما مشکلاتم اصلا حل نمی شد چرا که اولا زمان بسیار کمی در خانه بودم و بچه ها روز به روز بهانه گیرتر می شدند و توقعات بیشتری از من داشتند. منم که دیگه نه حوصله خودم و نه خانواده ام رو داشتم و پیش خودم فکر می کردم از این همه کار، چی واسه من می مونه. تا کی جوون هستم و می تونم مثل اسب کار کنم. پس آینده چی؟ کی به تربیت بچه هام برسم. ترس از آینده من رو فلج می کرد. هر جای کار رو می گرفتم یه جای دیگه اش لنگ می زد.

     پدر و مادرهای زیادی در اطرافم می دیدم که حالا پیر شده بودند و ناکامیهاشون که تبدیل به عقده شده بود رو سر بچه هاشون خالی می کردند. مثلا می گفتند ما زندگیمون رو، سر شما گذاشتیم، حالا نوبت شماست که جبران کنید. و من همیشه شاهد این پیکار بودم. نه، من اینو نمی خوام. بعد فکر کردم کاش یه شغل پردرآمدتری داشتم اما دیدم دکتر و مهندسایی که اونها هم بدتر از من شبانه روز خود را وقف کار می کنند انگار که درآمد حاصل از خون دل خوردن خودشون رو در می آوردند. پس من چه کار کنم؟!

     سال گذشته دوستی بهم پیشنهاد وارد شدن به Network Marketing را داد. گفتم چیزی نفهمیدم و باورم نمیشه. گفت نگران نباش بهت یاد میدم. چند ماه کار می کنی و بعد 90 سال راحت پول برات میاد در حالیکه لازم نیست کار کنی و رئیس خودت هستی. خدای من تمام رویاهام جامه عمل می پوشید. چند ماه کار سخت و بعدش برای همیشه می شینم پیش بچه هامو کیف می کنم. هم خودم راحت می شم و هم اون طفلکی ها. عجب رویای شیرینی. البته یک کم عجیب و باورنکردنی بود. ولی از نظر من که صد راه رو رفته بودم و به این در و اون در، زیاد زده بودم اصلا ریسک به حساب نمی اومد. پیش خودم می گفتم 5/1 میلیون در ازای به دست آوردن این همه آزادی هیچه. با خوشحالی پذیرفتم و با کلی امید و آرزو وارد شدم. و به قولی کور از خدا چی می خواد، دو تا چشم روشن.....

     خوب تازه مشکلات من شروع شد. اولاً خیلی عجول بودم و کلی ذوق زده. می خواستم همه دنیا را خبر کنم و زودتر به همه دوستانم بگویم. اما حسابی حالم را گرفتند از همسرم گرفته تا به اصطلاح اعتبارهای بالام همگی به اتفاق گفتند تو ساده ای و سرت کلاه رفته از طرفی بالاسریهام هم از حرف گوش نکردن من و این در اون در زدنهای من کلافه شده بودند. هر چه میگفتند روش اینه و کاره دیگه ای نباید بکنی تو گوشم نمی رفت. پس یه بار دیگه رئیس بازی شروع شده. روشی که دیگران می تونستند و من نمی تونستم. نا امید شده بودم گاهی اوقات هم کابوس می دیدم. نه، این کار من نیست بر گشتم سر خونه اولم. کتاب حکایت را خیلی دوست داشتم. مثلا حکایت می گفت اگر 24 ساعت از عمرت باقی مانده باشه چی کار می کنی من با خودم می گفتم مگر دیوونه ام این کارو بکنم. ولی خیلی های دیگه میگفتند همین کارو میکردیم فکر کنم تظاهر میکردند آخه مگر میشه؟ مگر به ما نمی گفتند چند ماه سختی زیاد می کشیم بعد راحت می شیم. و پاداش خودمون رو میگیریم. خوب اگر 24 ساعت قرار باشه زنده باشیم خنده داره این کار سختو انجام بدیم. از طرفی مگه حکایت نمی گه تمام افراد خوشبخت و ثروتمند، عاشق کارشون هستند، کار رو تفریح می بینند و تا لحظه آخر به همون عشقشون یعنی کارشون مشغولند. پس حکایت من چی میشه پس لذت بردن یعنی چی؟ چرا من نمی فهمم. و یا اگر حافظه ام خوب یاری کنه تو حکایت می گه اگه یه عالمه پول به تو بدهند حاضری این کار رو بکنی یا از اون دست می کشی. خوب اگه به من هفته ای 5000 دلار می دادند معلوم بود که از این کار دست می کشیدم. مگه دیوونه ام که این کار رو ادامه بدم. پدرم داره در میاد. خوش به حال بالاسریهام. لابد می فهمند چی میگن و کلی دارن لذت می برن!!!!

     دو ماه گذشته بود و هنوز من دو نفر خودمو نگرفته بودم. یه عالمه هم پرزنت گذاشته بودم و دیگه خودم و بالاسریهام خسته شده بودیم. بالاسری مستقیم من ابتکاری به خرج داد. دیگه از من ایراد نگرفت. او به من امید داد و نتیحه کار رو جلو چشام آورد و به قول معروف رو هدفهام کار کرد و گفت تو میتونی و از هیچکس کم نداری هر کاری فکر میکنی درسته انجام بده. بلند شو.

     عجب حرفی، من عاشق این حرفها بودم. گفتم باید به خودم ثابت کنم نه به هیچکس دیگه. آخرین تلاشهامو می کنم. ارزششو داشت. مگه نه اینکه من به خاطر خانواده ام که برام از هرچه تو دنیا با ارزشتره، اومده بودم. عجب جرأتی پیدا کرده بودم. دیگه وقتی می رفتم سراغ دوستام پیشاپیش می دیدم که اونا را دارم آموزش می دم. خیلی سریع ورودیهام رو گرفتم و دستم شروع به پیشرفت کرد. روزهای خوش فرا رسیدند. شبانه روز کار می کردم. با شور و شوق. واقعاً خستگی رو حس نمی کردم. اگر بهم میگفتند 24 ساعت دیگه بیشتر زنده نیستی قطعاً همین کارو انجام میدادم. خیلی حس خوبی بود. سختی در کار نبود. اما از نظر بالاسریهام اشکالات فراوانی داشتم. ولی بالاسری مستقیم من این اشکالات رو به من انتقال نمیداد. می گفت مهم نتیجه است شور و شوق داره به روش خودش عمل می کنه اتفاقی هم نمی افته. اگر باز هم ایراد بگیریم اعتماد به نفسشو از دست می ده. کم کم باعث شگفتی بالاسریهام شده بودم و من رو تو مجموعه هاشون مثال میزدند.

     استراتژی مجموعه ما این بود که هر ده نفر باید یک office بگیرند. office های زیادی از دست من جدا شد و رابطه ام به مرور زمان با زیر مجموعه هام کاهش یافت و کنترل اونها از دستم خارج شد. تو بعضی از مجموعه هام اصلاً حرفهای همدیگه رو نمی فهمیدن. روابط بین اونها تیره و تار بود. چه خبرهایی که به من نمی رسید. نمی دونستم چه جوری رو اونها تاثیر بگذارم. حس می کردم یه چیزی کم داریم. یه روزی یک کتاب راجع به ارتباطات نظرمو جلب کرد. گفتم شاید این باعث بشه حرف زیر مجموعه هام رو بیشتر درک کنم و با اونا بهتر ارتباط برقرار کنم. ولی به من گفتند ارتباطات هیچ نقشی نداره. تازه ما وقت این کارها رو نداریم. مگه نمی دونی ما شش ماهه یا نهایت یک ساله به هر ترفند و ضرب و زوریه باید به سقف برسیم. فقط به فکر این باش. استراتژی کار ما می گه به تعادل 60 که رسیدی باید دیگه تو مجموعه ات نباشی تا مجموعه ات یاد بگیرند رو پای خودشون وایسند. روش فقط همینه. هر کسی نمی تونه  انجامش بده یا اینکه نمی خواد، بهتره کار نکنه. خوب فکر می کنید چی شد. هر کس قرار نبود به روش ما عمل کنه و به قولی جلوی رشد رو می گرفت بهتره بره خونه اش.

     خوب رشد مجموعه من آهسته شد. ولی من حقوق خودم رو هفتگی دریافت می کردم. نهایت کمی بالا و پایین می شد. کافی بود. حقوق ماهانه من به یک میلیون تا دو میلیون می رسید. می دونید مثل اسنیف و اسکوری نبودم که بتونم بو بکشم و تغییرات رو حس کنم. اصلا چه تغییری رو باید حس می کردم. خوب بگذار ببینم، تعادل من یک بار روی 70 خوابید و یکبار روی 120 و بعد هم روی 150. جالبه بدونید که هر موقع تعادل من می خوابید به تکاپو می افتادیم و یک راه حل سریع و فوری پیدا می کردیم که مجموعه مون رو تکون بدیم. تا یه مدتی جواب می داد دوباره روز از نو روزی از نو. بعد هم می شنیدم که همیشه همین طوری بوده. خوب اگر این مجموعه و سازمان قراره تا 90 سال کار کنه، الان که من روی تعادل 150 نمی تونم مجموعه ام رو درک کنم و باهاشون ارتباط برقرار کنم و اونها هم اینقدر سردرگم هستند، اون وقت چی میشه. اصلا این اتفاق قراره بیفته یا نه؟ 90 سال رو می گم.

     یکبار شنیدم 90% افراد در network marketing شکست می خورند. وحشت کردم ولی بعد گفتم نه بابا این دروغه. این رو منفی بافها می گویند. آخر من خیلی خوش بین هستم.

     خلاصه سرتون رو درد نیارم که مجموعه من دیگه به جای کاهش رشد، کلا خوابید و تکان نخورد. کاری ندارم به چه دلیل. ولی از نظر من تماما دلایلی بودند که اوضاع و شرایط بیرونی بر آنها حاکم بود. یکبار دیگه دچار تناقض شدم. مگر در حکایت نمی گفت اوضاع و شرایط بیرونی اصلا مهم نیستند. من که هر کاری بالاسریهام بهم گفتند عمل کردم. عین روشهای اونها پیش رفتم. هر چی بهم گفتند گفتم چشم. مگر نمی گفتند به بالاسریتون شک نداشته باشید. leader shipی که بهم گفته بودن رو عمل کردم. پس چی؟ حتما زیر مجموعه هام که کار نمی کنند مقصرند یا اینکه مقصر کسی نیست جز تبلیغات منفی و دولت و ..... و یا به عبارتی چه کسی پنیر مرا برداشت؟

     ترس، وجودم رو فرا گرفت. 2 ماه اصلا درآمدی نداشتم. تمام شد. روی تعادل 150 خوابیدم. حالا حتی شغلی هم نداشتم. آخر، استراتژی کار ما این بود که بعد از گرفتن کاتالوگ باید کارمون رو کنار می گذاشتیم. خوب حالا فکر کنید روی تعادل 150 کلی بدهی داشتم. هیچ حقوقی هم نداشتم. اوضاع من از اولین روز ورودم هم بدتر شده بود. حس می کردم که نه راه پس دارم و نه راه پیش. مردم چی می گن. دوباره سیل نصیحتها بر سرم می ریزند. دیدی، ما بهت گفته بودیم که این کارا، کار نیست.

     آیا دوباره برگردم سر کار اولم؟ خوب اینکه به معنی محکوم بودن تا ابد است و دوباره وارد شدن به چرخه فلاکت بار سابقم. خدا را شکر که یکبار دیگه یک دوست به دادم رسید. او آمد و دوباره NM را به من معرفی کرد. اشتباه نکنید، نه یک network دیگه. بلکه معنای درست NM را به من نشون داد.

     به من گفت قبول داری که میلیونرهای زیادی تو دنیا، توی NM هستند. گفتم آره. گفت فکر می کنی چه کار می کنند؟ گفتم اونها فرق می کنند. مملکت اونها اینطوری نیست و باقی حرفها. گفت چقدر تحقیق کردی؟ چی از اونها می دونی؟ حتما از نگرش اونها خبر داری. چند تا مقاله خوندی؟ چی از NM می دونی؟ و چه انتظاری از اون داری؟ خوب اطلاعات من در حد چیزهایی بود که تو جزوه خونده بودم و بالاسریهام بهم گفته بودند و بعد یک روش که وحی منزل بود و قرار نبود کسی از اون تخطی کنه و بعد تمرکز روی زمان که از دست میره. وقتی نداری و باید بجنبی... همین.

     اما وقتی بیشتر راجع به NM آشنایی پیدا کردم دنیای دیگه ای به رویم باز شد. تازه ترسهای خود را شناختم و توانستم نه با احساسم که با فکرم تصمیم بگیرم. بزرگترین تصمیم من در زندگی!

     مثلا یکی از چیز ایی که راجع به این کار شنیدم و برام خیلی ارزش داره اینه که  NMنه اینکه یک شغل باشد بلکه یک بیزینس است. فهمیدن همین یک جمله می تونه خیلی از سوالات و مشکلات ما را حل کنه. چرا که اگر قرار باشه یک تجارت بسازیم مثل یک ساختمان 90 طبقه خب چه زیربنایی باید داشته باشه اگر با عجله و سرهم بندی کار کنیم چی میشه. پیش خودم فکر کردم اگه چند ماه یا حتی یک سال من درآمد نداشته باشم و تازه سرمایه هایی مثل زمان و پول و... هم بگذارم ارزش داره یا نه؟ خب من می ترسم ولی فکر می کنم این تنها راه حل مشکلات درازمدت منه. خلاصه اینکه چیزای زیادی شنیدم که هر کدوم دریچه ای به دنیای جدیده. من دوباره شروع میکنم اما این بار مطمئن از آینده و با قدمهایی محکم. من هنوز نمی دانم چگونه شروع کنم و دانشم را عملی کنم اما ترسم به من انگیزه میده. من نمی خوام مثل مردمی باشم که به خاطر ترس از شکست، همرنگ نشدن با مردم یا رسوا شدن، از دست دادن خانه امن و....، آرزوهامو به گور ببرم. لذتی که هر روز از زیاد کردن دانشم میبرم، حاضر نیستم با یک دنیا عوض کنم.....

     دوستان، هزار و یک راه تو دنیا درNM وجود داره که ما رو به هدفهامون می رسونه. پس در یک روش خشک نشیمو و ناامید نباشیم.